سلام . قصدم این نبود که بیام تو خونه ای که برای تو بوده . فقط خواستم بگم به دوستات که اینبار هم یه شوهر بد این خونه رو هم از تو گرفته . خدا کنه زود زود خونه ات رو بهت برگردونه .

شاد باشی عزیز ترینم .

  
نویسنده : M-M Gh-K ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٥


 

زمانی همه ی وجودم خنده بود و امروز از خنده ام همه می دانند که همه ی وجودم غم است و

غر بت .

سخت تنهایم و حتی با تو عزیز تزینم نمی توانم بگو یم چون تو نیز  تحمل حرفهایم و غصه هایم

را نداری و من در همه ی روز بازها و بارها با  خود دردو دل می کنم و زمانی به خود می آ یم که

گونه هایم خیس آب است و چشمانم گو یی بهم دوخته شده است و شب که تو می آیی همه

چیز مثل همیشه است ولی قلبم سنگین است امروز به آسمان نگاه کردم و به خدا گفتم

کجایی؟ نکند نباشی ؟ آ نوقت من چه کنم ؟

دلم جواب می خواهد . دلم می خواهد چشما نم را که بستم دیگر باز نکنم اما تو چی تنها می

مانی و من از غصه دوباره می میرم.

  
نویسنده : M-M Gh-K ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٥


 

اونروزا چقدر سخت بود

تو کاری نداشتی . با اينحال رفتيم دنبال خونه حتی اگه يه اتاق بود راضی بوديم

اما پيدا نکرديم

بدتر از همه از همه تو همون موقع واسه ی تنها خواهرم خواستگار اومده بود و.........

نمی خواستم اونا بدونن وضع ما چيه خيلی سخت بود خيلييييييييييييييييييی

شبی که خانواده ی نامزدش همه ارو دعوت کرده بودن يادته تو گفتی اگه می شه

مانريم گفتم مهم نيست نميريم  رفتيم خونه ی مامانت اما بابام اومد دنبالمون و

گفت اگه شما نياين ما هم نمی ريم و ما هم رفتيم اما تو اونشب اصلا حرف نزدی

می دونم چه حالی داشتی

خلاصه اوضاع روحی بدی داشتيم تا اينکه بابام تصميم گرفت يه خونه بخره تا ما

بتونيم اونجا بريم و دوباره قد راست کنيم و فقط زنده نباشيم و زندگی کنيم

بال در آورده بودم اونروزا چی واسمون بهتر از اين مژده بود

بعد از مدتی حاجی رسولی که خيلی توی زندگی بهش مديونيم خبر داد که

می تونی برگردی سر کار سالهای دورت تو خوشحال بودی چون کار با بچه های

يتيم رو دوست داشتی اونا هم هميشه ديوو نه ی تو می شدن

يادته يه روز ناهار چند تا از اون بچه هارو ناهار دعوت کردی خيلی ها ازمون ايراد

می گرفتن اما ما خوشحال بوديم بهترين غذارو براشون درست کرديم باهاشون بازی کرديم چقدر بهشون خوش گذشت هنوزم که هنوزه اونا ازدواج کردن و

بزرگ شدن اما مارو يادشونه و بهمو ن سر می زنن

وقتی از سختی زندگی اون بچه ها برام می گفتی می ديدم ما چه قدر شاهانه

زندگی ميکنيم . تو عاشق اونا بودی

خلا صه زندگی می گذشت تا سال گذشته که

  
نویسنده : M-M Gh-K ; ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٥


 

اوايل که رفتيم شمال خوب بود البته غربت اذيتمون ميکرد به خصوص که( بر خلا ف

چيزايی که شنيده بوديم در مورد مهمان نوازی اونا )مردم اونجا اصلآ غريبه هارو

نمی پذيرن . البته نا گفته نمونه که وجود خواهرت و همسزش مريم. مجيد .محمد رضا

علی و...برای کم کردن غم غربت خيلی موثر بود

دو سال با همه ی بديها و خوبيهاش گذشت تا اينکه بد بياريها شروع شد .

ماهيهات مردن . چند تا نامرد بار ماهی ارت گرفتن و چک بی محل دادن وحسابت

خالی شد و.....

مجبور شديم برگرديم

خونه ای اجاره کرديم و برگشتيم اون موقع بچه ها مدرسه می رفتن

با خودم گفتم همه چيز تموم شد .اما تاره شروع شد موفع چکهايی که داده بودی

يکی يکی اومد اما اون نامردا همه چيز مارو برده بودن ...........

يه روز گفتی بايد واسه داد گاهی بری مشهد .گفتم نرو کی می فهمه کجايی

گفتی بايد جواب مردمو بدم توکل باخدا و رفتی

کی فکرشو می کردم که تلفن کنی وبگی بازداشتت کردن ودارن می برنت بابل

ومن فقط گريه می کردم داشتم روانی می شدم از بس توی همه ی کارا بهت

وابسته بودم نمی تونستم فکر کنم ولی وقتی به خودم اومدم ديدم چاره ای نيست

اينار بايد تنها تصميم بگيرم

منی که بدون تو تا سر کوچه نرفته بودم منی که يه لحظه ار بچه ها دورنبودم مجبور

شدم تنها سفر کنم به عشق ديدن تو وبه اميد اينکه بتونم کاری کنم تا تورو دوباره

کنار خودم ببينم می دونستم حال تو بدتر ار منه چون با روحياتت خوب آشنا بودم

وقتی به ملاقاتت اومدم لاغر شده بودی و رنگ پريده می دونستم محمد معصوم

 من حبفه اون جا بمونه

وقتی برگشتم خودم و به آب اتيش زدم تا پولو جور کنم. اول خونه رو خالی کردم

تا پول پيشش دستمو بگير ه چه روزی بود اون روز ............

بايد می رفتم خونه ی بابام اينا . مامانم که تا چشمش به من می خورد گريه

می کرد اما خوشحالم که هيچکس توی اون روزا اشک منو نديد

به قول دوستی که گفته بود توی روزای سختيه که آدمارو ميشه شناخت راست

می گه من توی اون روزا همه ی اطرافيانم رو شناختم و مادرم رو که نذاشت به

زندگيم چوب حراج بزنم .......

بماند که چه ها که نشنيدم و چه ها که نکشيدم تا اينکه بعد از چهل و پيج روز اگه

اشتباه نکنم روز عيد غدير بود تو بر گشتی اما نه حونه ی جودت . مثل آواره ها

بوديم .............

  
نویسنده : M-M Gh-K ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٥


 

۲۶ خرداد نزديکه بهترين روز زندگيم . سالگرد ازدواجمون

چهارده ساله که با هميم و اين سالها با همه ی خوبيها و بديهاش گذشت و چه زود هم

گذشت .مثل يه نسيم گذشت

يادش به حير چقدر بچه بوديم . فکر می کردم که همه ی سختيها تموم شده نمی دونستم که تاره اول راهيم و همه چيز شروع شده

الهی برات بميرم نمی دونم چرا اينقدر توی زندگی بد آورديم و هر کاری می کنيم درست نمی شه بعضی وقتا می گم نکنه قدم من توی زندگيت بده اونوقت ازخدا می خوام که منو از زندگيت محو کنه شايد............

يادته شب عروسيمون همه می گفتن چقدر کو چولوان مثل دوتا عروسک

دو سال اول تو دانشجو بودی و خرجمونو بابا ها مون می دادن با تولد علی خيلی سخت شده بود

غزل که به دنيا اومد تو رفتی سر کار .چقدر خوشحا ل بوديم روزها قشنگ شده بود که تصميم گرفتيم به خاطر کارت بريم شمال (بابل)

اثاثا رو در مقا بل چشمای بهت  زده و پر از اشک مامانم بابام و........بستيمو...

روزی رو که بابا م مارو برد تا راهی بشيم يادم نمی زه تا اون مو قغ گريه ی اونو نديده بودم آخه ما توی خونه ی اونا زندگی می کرديم و همه بهمون وابسته بودن خصوصا به بچه

 

 ها که تنها نوها شون بودن و تاره شيرين شده بودن وما چقدر راحت ار اين دل بستگيها گذشتيم و رو به آينده ای مبهم راهی شديم

سال اول خوب بود تو بنا به شغلت ( دامپزشکی ) پرورش ماهی زدی ........

اما ...........

ادامه دارد

  
نویسنده : M-M Gh-K ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٥


 

مامانم خيلی غصه ی منو می خوره.با اينکه سنی نداره اما همه ی موهاش سفيد شده و صورتش پره از چين و چروک .وقتی به صورتش نگاه می کنم فکر می کنم که توی اين چينها نقش من چقدر زياد بوده .

يادمه دبيرستان که بودم از بس شيطون بودم يه خط در ميون مامانم رو می خواستن اونقدر جوون بود که دوستام بهم می گفتن : خواهرت اومده .وقتی می گفتم مامانمه

ميگفتن خوش بحالت چقدر جوونه .اما الآن خيلی خسته اس

هميشه می گه اگه يه روزی شما خونه بخرين ماشين بخرين قرضا تونو بدين و .....

من ديگه غصه ندارم . آخرشم می گه يعنی ميشه.

بعضی وقتا دلم می خواد تک تک چينای صورتش و ببوسم و بهش بگم چقدر دوسش دارم بهش بگم که چه کارا که من و تو دلمون می خواسته براش بکنيم اما موقعيتش و نداشتيم وبچه های ديگه تونستن و کردن .من هبچکار براش نکردم هيچکار

گاهی اوقات دلم می خواد کنارم باشه سرمو روی پاهاش بزارم وگريه کنم .... امانتونستم .

  
نویسنده : M-M Gh-K ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٥


 

صبح که با هم صبحايه می خورديم بهت گفتم اونایی که ۵۰۰هزار تومن حقوق دارن وبچه ی چندانی  هم ندارن خيلی می تونن راحت زندگی کنن و تازه پس انداز هم داشته باشن اما می نالن

تو گفتی : يکی ازدوستانت می ناليده که درماه يک ميليون و دويست درميارن همه اش ۵۰۰ هزارش رو پس انداز می کنن  

ازاون موقع هنگ هنگم کاش اين دوست عزيز يه ماه با در آمد ما زندگی می کرد اونوقت می فهميد که توی چه نازو نعمتی زندگی می کنه

البته هيچکس مثل من توی نازو نعمت نيست چون دستای تو رودارم که به اونا بوسه میزنم

تا ترو دارم غم ندارم

  
نویسنده : M-M Gh-K ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

امروز صبح که باهم صبحانه می خورديم بهت گفتم : اونايی که درما ه ۵۰۰ هزار تومن

حقوق دارن وبچه ای هم ندارن خيلی می تونن راحت زندگی کنن و تازه پس انداز هم داشته باشن اما می نالن

تو گفتی : يکی ازدوستانت می ناليده که درماه يک ميليون و دويست درميارن همه اش ۵۰۰ هزارش رو پس انداز می کنن  

ازاون موقع هنگ هنگم کاش اين دوست عزيز يه ماه با در آمد ما زندگی می کرد اونوقت می فهميد که توی چه نازو نعمتی زندگی می کنه

البته هيچکس مثل من توی نازو نعمت نيست چون دستای تو رودارم که به اونا بوسه میزنم

تا ترو دارم غم ندارم

  
نویسنده : M-M Gh-K ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

يه چند شبيه که زود می آی خونه ولی ازشانست ساغری که هرشب ساعت نه می خوابيد بيدار بودوحسابی ازسرو کولت بالا رفته وای که چقدر شيطون شده البته تقصير اون نيست علی و غزل زيادی آروم بودن ما بد عادت شديم .

ديشب باهم شام می خورديم وشما برنامه ی نود نگاه می کردی که  مربی سابق تيم ملی واسه ی همه ی ايرانيها بوسه فرستاد وتو دستت رو گذاشتی روی صورت من

منم گفتم عزيزم ديردستت رو گذاشتی .تو گفتی سبيل داشتا

گفتم اتفا قآوتو

شبها که زود می ای بيشتر می تونم ببينمت (البته اگه اين کوچولوی شيطون مهلت بده) آخه به ديدنت زنده امدوستت دارم نازنينم

 

  
نویسنده : M-M Gh-K ; ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

اونوقتا هر موقع روی تراس می اومدم وقتی باد می وزيد يه بويی رو با خودش ازتوی خونتون می آورد که خيلی دوست داشتم .

هنوزم وقتی ميرم خونه ی مامان اينا توی تراس که ميرم اين بو منو می بره به اون وقتا

چندشب پيش که با هم شام می خورديم و من طبق معمول داشتم يه بند برات حرف ميزدم خيلی با احساس بهت گفتم : چند وقته يه بويی توی ساختمون می پيچه که منو می بره.............

تو هم نه گذاشتی و نه برداشتی و گفتی : بوی سيگار همسايه ی طبقه ی پايينه. ومن  

                                      دوستت دارم خوبم

  
نویسنده : M-M Gh-K ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥